|
یکی از امیران به دهی فرود آمد. در آغاز شب بانگ خروسی شنید و به فال بد گرفت و فرمان داد همهی خروسهای آنجا را کشتند. به وقت خفتن به چاکر خود گفت: «بدان هنگام که خروس بانگ کند، مرا بیدارکن». گفت: «ای امیر! حتی یک خروس بر جای نگذاشتهای، پس کدام خروس آواز دهد تا به بانگ او تو را بیدار کنم». کشکول شیخ بهایی
13 آبان نقطه عطفی در حرکت سبزها جنبش سبز از خط نظام گذشت این مطلب یک مطلب توصیفی است و هیچگونه جهتگیری ارزش داورانه ندارد. و باز تاکید میکنم که این مطلب توصیفیست و ارزشداورانه نیست. و باید باز هم تاکید کنم که ... نیاز به توضیح وقایع بعد از انتخابات نیست. اما دو نکته عیان برای این مطلب نیازمند بیان است. 1ـ رهبران جنبش سبز از انقلابیون هستند و در تاکیدات خود، خود را درون نظام معرفی میکنند، 2ـ جنبش سبز از همان ابتدا از رهبران خود پیشی گرفت و رهبران را بیشتر در مقام نماد پذیرفت، تا در مقام رهبر و کسانی که فرمان میدهند. آنچه تا پیش از 13 آبان امسال در حرکت جنبش سبز قابل رصد بود، این بود که، جنبش سبز اگرچه در میان افرادش عدهای بودند و هستند (عدهای که تعدادشان به هیچ وجه کم نیست) که اساساً مشکلشان با نظام حاکم است، اما به جز گریزهایی کوچک ـ لااقل در عرصهی عمومی ـ سعی در حرکت در مجرای نظام را داشت و این را میتوان از شعارهایی که معطوف به دولت و شخص احمدینژاد بود دانست. اگرچه اتفاقاتی نظیر حمایتهای شخص رهبر از رئیس دولت و هشدارهای وی به سبزها برای ترک صحنه و عرصهی اعتراض، معترضین را هرچه بیشتر با رهبری (و به تبع با نظام) دچار زاویه کرد بود، اما تا روز 13 آبان این عبور از خط رهبری و نظام علنی نشده بود. در روز 13 آبان اتفاقی که میتوان آن را نقطه عطف حرکت جنبش سبز دانست، تغییر جهت شعارها از دولت به سمت حکومت، و از شخص احمدی نژاد به سوی شخص رهبر است. شنیدهها حاکی از آن است که در دانشگاه تهران شعارهایی تند (و به شدت تند) و بیسابقهای علیه رهبری و نظام داده شده است، و همزمان گزارشهای مشابهی از خیابانها شنیده میشود. حتی گزارشها از تعرض به عکس رهبری در خیابانهای تهران حکایت میکنند. شاید شعاری مانند «نه هاشمی، نه احمدی، لعنت به ...» عیانگر موضع جنبش سبز باشد که میخواهد از هاشمی رفسنجانی ـ که عموماً در جبهه سبزها تلقی میشود ـ نیز بگذرد. شاید اگر معادلات برخورد رهبری با معترضین از همان ابتدا و از نماز جمعه 29 خرداد ماه طور دیگری چیده میشد، اکنون اعتراضات ادامه نمیداشت، و یا جهت آن در راستای اعتراض به دولت باقی میماند.
گفت: واقعاْ دردناکه که ما نمیدونیم معنای زندگی چیه. گفتم: وقتی بچه ی معلولی هست که مجبوره برای گذران زندگی توی سرما و گرما توی خیابونها کار کنه، چه اهمیتی داره که معنای زندگی چیه؟ گفت: شاید هم برعکس. وقتی که ما معنای زندگی رو نمیدونیم، مهم نیست که برای دیگران چی میگذره. گفتم: اگه بچه ی خودت جای اون بچه بود هم همین رو میگفتی؟
سوال اخلاقی فرض کنید دو نفر در بیابانی سرگردان شده و ذخیره غذایشان تمام شده است. در هنگامی که دیگر امیدی به ادامه زندگی ندارند، ناگهان هواپیمایی از بالای سرشان رد میشود و یک بسته حاوی مقداری غذا را به پایین پرتاب میکند. این دو نفر از تمامی جهات با هم یکسانند، به جز وزنشان. مثلاً یکی 100 کیلوگرم است و دیگری 60 کیلوگرم. سوال اینجاست که این دو نفر باید غذا را چگونه تقسیم کنند. آیا باید غذا را به طور مساوی تقسیم کنند؟ یا باید غذا را متناسب با نیاز هر یک تقسیم کنند (طبیعتاً فرد 100 کیلوگرمی سوخت و ساز بدنی بیشتری دارد، و به غذای بیشتری نیاز دارد)؟
129ـ «ظاهراً منابع کرهی زمین آن قدر نیست که همهی ساکنان این سیاره بتوانند از استانداردهای زندگی اکثر مردمان جوامع صنعتی برخوردار شوند. از این رو، اگر بنا باشد که بخشهای فقیرتر جهان به بخشهای ثروتنمندتر نزدیک شوند، احتمالاً کشورهای ثروتمندتر باید توقعات خود را دربارهی رشد اقتصادی دائمی مورد بازبینی قرار دهند». جامعه شناسی/ آنتونی گیدنز / ص 912
نمیدانم چرا عادت نمیکنم. نمیدانم چرا به دیدن کودکانی که گوشه خیابان روی پیاده رو سخت مینشینند و به نوعی گدایی میکنند عادت نمیکنم. نمیدانم چرا به دیدن افراد پیر و جوانی که توی خیابان انقلاب تراکت پخش میکنند عادت نمیکنم، و نمیدانم چرا وقتی دختری را در بین آنها میبینم از خشم دستانم مشت میشود. نمیدانم چرا دیدن مردمی که بد لباس میپوشند و حتی ساده ترین مسائل ظاهری را رعایت نمیکنند آزارم میدهد. نمیدانم چرا با دیدن دخترانی که در طلب اندکی توجه بیشتر خود را به شدت آرایش میکنند، قلبم میشکند. نمیدانم چرا دیدن این همه زشتی، این همه رنج، این همه تباهی برایم عادی نمیشود. حتی اگر خوشترین اخبار دنیا را هم بشنوم ـ مثلاً اینکه تمامی حکومتهای استبدادی سرنگون شده اند، یا .... یا اینکه یکی از دوستان و نزدیکانم ازدواج کرده است ـ کافیست یکبار مسیر مترو انقلاب تا دانشگاه را پیاده بروم تا تمام شادیها از دلم رخت ببندد و جای آن را افسردگی و غم از دیدن رنج مردم بگیرد. نمیدانم، شاید کمی بیمارم. نمیگویم که خودخواهی در من نیست، اما مدتهاست که به طرز بیمارگونه ای نگران مردم و دنیا هستم و این تنها محرک من برای پیشرفتن در یک دنیای به شدت افسردگی آور، آنهم با روحیه ای بسیار شکننده و حساس است.
به نقل از کاپلستون «مونتسکیو نخست از رابطهی قوانین با حکومت سخن میگوید. او حکومت را به سه نوع «جمهوری و سلطنتی و استبدادی» تقسیم میکند. جمهوری ممکن است یا دموکراسی باشد، وقتی که عامهی مردم قدرت عالیه را در دست داشته باشند، یا اریستوکراسی (حکومت خواص) باشد، وقتی که قدرت عالیه تنها در دست بخشی از مردم باشد. در حکومت سلطنتی پادشاه مافوق قوانین اساسی معینی حکومت میکند و معمولاً «قدرتهای متوسطی» در کارند. در حکومت استبدادی هیچ قوانین اساسیی و هیچ «نگهبان» قانونی وجود ندارد. «از این روست که معمولاً مذهب در این گونه کشورها نفوذ فراوان دارد، زیرا نوعی نگهبان دائمی تشکیل میدهد. اگر این معنی را دربارهی مذهب نتوان گفت، باری دربارهی آداب و رسومی که به جای قانون مورد احترام است، میتوان گفت». اصل یا بنیان حکومت جمهوری تقوای مدنی است؛ اصل حکومت سلطنتی، شرف، و از آنِ استبداد، ترس است». جلد ۶ ص ۲۵
يه مهندس، يه دانشمند، يه رياضيدان و يه فيلسوف داشتند پيادهروي ميكردند كه گوسفند سياهي رو ديدند. مهندس ميگه: شما دربارهي گوسفندهايي كه اين حوالياند چي ميدونيد؟ دانشمند با شك و ترديد به مهندس نگاه ميكنه و جواب ميده: خب، دست كم تعدادي از اونها سياهاند. رياضيدان چند لحظهاي به تفكر فرو ميره و در جواب ميگه: خب، دستكم يكي از اونها سياهه. اما در نهايت فيلسوف به اونا رو ميكنه و ميگه: خب، دستكم يك طرفش كه سياهه.
حرکت مهد فعلی تمدن به سوی پست مدرنیزم اگر قرار باشد خیلی کوتاه تعریفی از پست مدنیزم ارائه دهم میگویم «پست مدرنیزم دار علیالسویه گرایی است»، یعنی من خوبم تو هم خوبی، اونوریه هم خوبه، اون که اون گوشه وایستاده هم خوبه، خلاصه همه خوبند. اخیراً آماری را توی صفحه «علم» روزنامه اعتماد خواندم (مورخ 17 شهریور) که برایم جالب بود. مقاله راجع به «شبه علم» بود. مطلب را کامل نخواندم اما گویی میخواست گرایشات اخیر به سمت شبه علم را نشان دهد. اگرچه در آن مقاله دلیلی مثل «عدم آگاهی به عنوان یکی از منابع شبه علم» ارائه شده بود، اما نظر من این است که شرایط کنونی آموزش در کشوری مثل ایالات متحده (که آمار زیر موجود در مقاله راجع به آن کشور است) بسیار بهتر از دهههای پیشین است، پس نمیتوان عدم آگاهی را مسبب این گرایشات دانست. آمار از این قرار بود: درصد امريکاييان که حداقل تا حدودي به اين پديده ها اعتقاد دارند؛ طالع بيني: 1976؛ 17 درصد ــ 1997؛ 37 درصد موجودات ناشناخته پرنده: 1976؛ 24 درصد ــ 1997؛ 30 درصد ادامه حيات دنيايي پس از مرگ: 1976؛ 9 درصد ــ 1997؛ 25 درصد فال بيني: 1976؛ 4درصد ــ 1997؛ 14درصد شخصاً ترجیح میدهم این آمار را حرکت به سوی پست مدرنیسم در ایالات متحده تعبیر کنم. حرکت به سوی نظرگاهی که در آن «شبه علم» (این هم از آن تعابیریست که یک مدرنیست میتواند از آن استفاده کند) و علم دارای ارزشی کمابیش یکسانند.
|
About
محمدعلی میرباقری
Home
|